تبليغاتX
i love you

i love you

عاشق . . . .

 

40trww8gf9m4djfadhce.jpg

سالهاست که مرده ام

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد،

نه شمارش ستاره ها تسکینم...

چرا صدایم کردی ؟

چرا ؟

 گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:47 توسط baran|

5f68gdeajxyqeczebyb.jpg

بودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

4ohtj13aqx3svdxkciw.jpg

zs05d6t7dwj8hf69w2ag.jpg

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:57 توسط baran|

به خودم چرا،

اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم!


مي دانم بر نمي گردي!


مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!


مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!


مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!


اما هنوز كه زنده ام!


گيرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،


ولي زنده ام هنوز!


پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟


چرا به خودم دروغ نگويم؟


من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!


بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!


اين كارگري،


كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،


سالها پيش مرده است!


نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!


مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،


حرف مي زنند و نمي گويند،


مي خوابند و خواب نمي بينند!


مي خواهند مرا هم مرده بينند!


مرا كه زنده ام هنوز!


ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!


تازه فهميده ام كه رؤيا،


نام كوچك ترانه است!


تازه فهميده ام،


كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!


تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،


بارها در خفا گريه كرده بود!


تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!


تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را


به خورد تلفن ترانه داده ام!


پس كنار خيال تو خواهم ماند!


مگر فاصله من و خاك،


چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،


بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،


كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!


ولي هر بار كه دستهاي تو،


(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)


ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،


زنده مي شود


و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!


اما، از ياد نبر! بيبي باران!


در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،


هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!


هيچ شانه اي!?

3rlhfhhyodm1bgnfnrsb.jpg

ki7secjo9vpfjg0bt4.jpg

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:11 توسط baran|

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

چی کار کنم؟ به من بگو که بی تو چی کار کنم؟بگو تا باور کنم فراموشم کردی یا نه؟ علی صدام رو می شنوی؟

آره دیگه نمی تونم بدون تو باشم تو هم اینجوری فکر می کنی؟ گوش کن بیا جلوتر سرت رو بزار رو سینم صدای قلبم رو بشنوی

می خوام بدونی فراموشت نمی کنم

این رو می گم شاید برگردی

دیگه طاقت ندارم

ببین قلبم رو تو دستم گرفتم فقط واسه تو اگه نگیریش می میرم ها

نمی یای ؟ باشه پس بزار باهات خدافظی کنم با تو و این زندگی بدون تو

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:55 توسط baran


گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان، آدم را به سمت یک آغاز می کشونه ... اما وقتی دلم شکست، وقتی صدای شکستن دلم رو شنیدم
و تا چشم گشودم دیدم، که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن
وقتی دیدم چطور پا روی دلم گذاشتی، از اوجِ غرور به قعرِ دلتنگی سقوط کردم
وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف، که از درز پنجره سکوتم، گونه دلم رو
نوازش می داد و دل سنگی احساسم با اولین بارش غربت شکست ... باور کردم که
همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشونه
گاهی باید پایان رو آموخت اما بی آغازی دیگر ... گاهی باید در پایان زندگی کرد و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست
گاهی باید پشت حصارِ حسرت در خاطرات ... زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ عشق زدیم ... و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم
باید پشت پرچین تهنایی نشست و غبار دل را با اشک شست ..... وباور کرد .... پایان را ..بی اغازی دیگر
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:0 توسط baran|

نمی خوام خوش حالیت رو خراب کنم عشق همیشگیم . باشه دیگه مزاحمت نمی شم همین که خوش حالی و لبخد می زنی کنار عشق جدیدت واسم کافیه ولی یادت نره خیلی دوستت دارم. قول بده به چیزایی که می خو ام بنویسم نخندی تا شروع کنم...............

می دونی علی تازگی دلم زیادی هوات رو می کنه.هرچی بهش می گم علی رفته با یکی دیگه بزار راحت باشه انگاری نمی فهمه ولی دیگه می خوام از همینجا از طرف قلبم بهت قول بدم که دیگه مزاحم تو و عشقت نشم.امیدوارم تا آخر دنیا کنار هم باشین

می دونی الان که دارم می نویسم یاد روزی افتادم که واسه اولین بار از ته دلم گفتم دوستت دارم ولی نه صبر کن بقیه رو هم بخون اشکام بازم داره میاد یاد اون روزی تو بغلت گریه کردم بهترین گریه و آغوش زندگیم.

می دونی الان کجام؟ یه کوچولو فکر کن دیگه..

علی تو بارون زیر درخت نشستم. دوباره بارون که اومد مثل دیوونه ها اومدم زیر بارون جیغ زدم ولی نه از شادی از غم نداشتنت  نبودنت و دل تنگی

من و کاغذ و قلم و گریه و بارون

چقدر گریه زیر بارون و هوای غم گرفته رو دوست دارم آخه تو رو یادم میاره

راستی زندگی من تا یادم نرفته تصویر زمینه گوشم رو اون عکست که تو برف گرفتی گذاشتم واسه همین همیشه به یادتم و دل تنگ

می دونی علی به هیشکی نگفتم رفتی می خوام همه فکر کنن هنوز تو کنارمی هنوز همه هستی من تویی 

                                       خدایا یه کاری کن همیشه دل تنگم باشه

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 13:2 توسط baran

015[1].jpg

اینا رو خریدم ولی بهت چیزی نگفتم نگهشون می دارم واسه روزی که خودم بزارم تو دستت

نمی دونی چقدر دلم واست تنگ شده کاش بودی کاش بازم بغلم می کردی

می دونی هرشب واسه دوتامون گریه می کنم؟

دارم داغون می شم

بدون من چطوری؟

اوضاع خوبه؟

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 19:56 توسط baran

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ٬ لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم ٬ لمس کن این با تو نبودن ها را ٬ لمس کن ... لمس کن
دوستت دارم بی آنکه مرا دوست داشته باشی
دوستت دارم حتی اگر از چشمان خیسم بخندی و بی خیال این باشی که دلم شکسته است...
دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد ، حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی با اینکه میدانم در دلت یک دنیا محبت است و احساست ، مثل آب پاک و زلال است...
عزیزم باور کن به تو نیاز دارم ، منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته ، منی که ساحل دریای دلم طوفانی است و امواج غم و غصه در دلم زیر و رو می شود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبت و عشقت صفا دهی ، دل سوخته ام را با عشقت جان بدهی و ساحل دریای دلم را آرامتر از همیشه کنی...
عزیزم مرا باور داشته باش ، حتی برای یک لحظه هم که شده قلب مرا با تمام وجودت حس کن ...
بیا تا تنهایی دوباره به ویرانه دلم نیامده است !
تا تنهایی قاب خالی و بدون عکسش را در طاقچه قلبم نگذاشته است، تو بیا و قاب زیبای عکست را در آنجا بگذار!
بیا در قلبم با صدای مهربانت بگو درد دلت را به من و با فریاد اسم مرا صدا کن و بگو مرا دوست میداری تا سکوت تلخی که مدتهاست اعماق قلبم را فرا گرفته است و قلبم را غم زده کرده است شکسته شود!
قلبم را پر از محبت و عشق و صفای خودت کن ! بگذار آن خونی که در رگهای خشک من جاری می‌شود خون تو باشد و بگذار آن وجود من وجود تو نیز باشد!
عزیزم اینک که مینویسم دوستت دارم چشمانم خیس است ، به خدا خیس است ، پس چشمهای خیس مرا باور کن و تو نیز به من بگو مرا دوست میداری.
با آهنگ دلنشین عشق و با یاد تو و با عشق به قلب تو با چشمانی خیس و قلبی پر از امید اگر نخندی و اگر بیخیال این دل عاشق من نباشی می نویسم که دوستت دارم...
اینبار نه از حفظ میگویم و نه تکرار میکنم ، اینبار برای آخرین بار میگویم این کلمه را !!!! چونکه دوست داشتن به عمل است نه به گفتن! پس برای آخرین بار میگویم که مرا بفهمی و قلب شکسته و عاشق مرا باور داشته باشی

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 13:16 توسط baran|

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که
بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو
سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات
پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند...
نوشتم به یاد اونی که الان کنارم نیست و توو فکرشم...دارم واسش دیوونه میشم...
ولی اون...

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 8:20 توسط baran|

Image By salijoon.ws

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

 

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسی که جونت رو واسش گذاشتی

 

خیل سخته اون کسی که اومد و کردم دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشم نمی مونه

 

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشام می میره

بره و دیگه سراغی از من و نگام نگیره

 

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی

وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

 

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

 

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

 

خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه

چقدر از گریه اون شب چشم من سرش شلوغه

 

خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون

اگه چتر نداشته باشیم توی دستا هر دوتامون

 

خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورم

اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورم

 

خیلی سخته بودن من واسه ی اون بشه عادت

دیگه بوسیدن دستام واسه اون نشه عبادت

 

خیلی سخته چشمای من واسه ی اون کسی خیسه

که پیام داده یه عمره واسه من نمی نویسه

 

خیلی سخته اون که دیروز من واسش یه رویا بودم

از یادش رفته که واسش من تموم دنیا بودم

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 17:53 توسط baran|

ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودی یا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 13:58 توسط baran

 

بگین بباره بارون ، دلم هواشو کرده

بگین تموم شدم من ، بگین که برنگرده

بهش بگین شکستم ، بهش بگین بُریدم

برهنه زیر بارون ، خرابُ درب و داغون

از آدما فراری ، از عاشقا گریزون

بهش بگین شکستم ، بهش بگین بُریدم

 

سکوت کن نازنين سکوت کن

فريادت را چنين جماعت منگ

جز به سکوت بر نخواهند تافت

آغوشت را فروگير مهربان

بازوانت را فروگير

نوازشی نکرده دستانت را قطع می‌کنند

تا نوازشی نکنی


 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 21:13 توسط baran

هرکاری کردم که تو رو گم کنم از خاطره هام

به در بسته خوردم و باز از تو گم شد لحظه هام

خاطره های بودنت چه جور فراموشش کنم

دلی که تو آتیش زدی چه جوری خاموشش کنم

جای نگات رو پر نکرد هیچ کسی با هرچی که بود

انگاری تو خون منی تو پوست و گوشت و تار و پود

دروغ نمی گم بعد تو خیلیا رفتن اومدن

اما توی نگاه من هیچکدومش تو نشدن

 

پنهان کن در آغوشت مرا
مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن
آن سوی تاریکی
بر پهنه ی زندگی
آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و
باران سرود آفتاب را تکرار می کند...
راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید
و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد
لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را
در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید
و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد
پنهان کن مرا
در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 11:44 توسط baran|


آخرين مطالب
» چرا؟
» بهونه
» می دونم
» عشقم
»
» فقط تو بخون
» بهت نگفتم
» لمسم کن
» دلم خیلی واست تنگ شده این حق من نبود
» خیلی سخته
Design By : Pars Skin